Monday, July 11, 2005

زاویه ها

امروز بچه اشرف به دنیا آمد
بعد از اینکه سه بار بچه هایش سقط شدند
خبر ازدواج خواهر مهناز رسید. مهریه اش 514 سوال است
بلاگرها برای گم شدن جوجه های نوشی اعلامیه دادند
پدرشان انها را دزدیده است
لندن زیر سایه بن لادن دائم منفجر می شود .او گم شده
امروز فهمیدم سود سهام من 60 هزار تومان می شود
و بزودی 2400 سهام ارزان می دهند
آقای محمدی می گفت هفته ای یک بار در راهروهای دادگاه قدم می زند
دامادش در بیست و هفت سالگی دوباره عروسی کرده
اقای محمدی دیگر ناراحت و عصبانی نیست
در سی سی یو بیمارستان سجاد بستری نمی شود
از وقتی فهمیده سی نفر در کوچه شان برای
همین کار هفته ای یک بار به دادگاه می روند
می گفت پسرش محمدهفته دیگر عروسی می کند
اما پسر دیگرش علیرضا بیکار است
امروز نام تازه ای برای مدیر عامل جدید می آوردند :
سی و چهار سالگی
بعد می گفتند عدد کوچکی است زود او را می خوریم
صد وهجده نام دکتر شرفی را نشنیده بود معده الهام همچنان درد می کند
آبدارخانه های طبقه تعطیل بودند
به بهانه وام چند ضامن دوستم شدند
استاد راهنمایم خبر داد سفرش به تاخیر افتاد پرسید اشکالی ندارد ؟
من نوشتم ابدا و ترسیدم در جلسه دفاع قطعه قطعه اش کنم
ومن دیر در 42 سالگی بازیگری می خوانم با دشنه ای پنهان ،
زبانی پر طمطراق، پر ستایش، پر ادب ،دلی سنگ تاب
می خواهم به مهمانی شام وزیر نروم
کسی را که نمی شناسند ، خداحافظی نمی کنند
گوشت کوبیده دیروز را باسبزی می خورم
ظرفهای نشسته ، آسمانخراش می شوند
آب گرم نداریم .دلم حمام نمره خیابان بیست وهفتم را می خواهد
آقای صمیمی می گوید حرفهای ذوالقدر را خوانده اید ؟
یادم می افتد رییس جمهور عوض شده .چند زمستان پیش بود ؟
خواب می بینم مزرعه گل سرخی خریده ام
با کسی شریک هستم
او صورت ندارد
اما دسته بزرگی غنچه گل سرخ چیده با ساقه های بلند
مادرم در کنار بسترم می آید
لبخند می زند الهام اما می ترسد
نکند امده تو را ببرد
من می گویم اگر تو نبودی با او می رفتم
شوخی نمی کنم
شجریان با جام تهی در گوشم راه میرود
تهران در صد درجه به جوش آمده
من در دیگ ماشین غل می زنم
دکتر نوروزی مرا از این زاویه مثلث به ان زاویه می برد
امروز مثلث دیگری پیدا کرد
سرگیجه می گیرم
ضربان قلبم را می شمرم و نفس های تندی
که پرده های بینی ام را پاره می کند
و دندان هایی که یکدیگر را می خورند
و گره هایی که مشت می شوند
ظرفی پر آتشم
قربانی را به درخت می بندم
با چوب، تازیانه و تبر قطعه قطعه اش می کنم
از کاسه خودم آتشی بر او می ریزم
با درختش شعله می کشد
تنها زمینی سیاه می ماند
من نفس راحتی می کشم
دکتر نوروزی گفت دیوار میان تو و خودت نازک شده
و من بیشتر می ترسیدم دستهایم به فیزیو تراپی برود

دیگر ننویسد
خشک شده بود