مرگ
زندگی در سایه مرگ اختیار یا تقدیر چه تفاوتی است زمانی که مرگ یک باره می رسد با وقتی که در انتظار آنی و لحظه ای که
انتخابش می کنی ؟
صورت اول: دیگرانند که می آیند و می روند .تو فقط می آیی اما می مانی .همیشه هستی .شبها به روز می رسند و روزها به شب تو می خوری می آشامی .تولید می کنی مصرف می کنی .خوابیدن سیاست ورزیدن عاشق شدن تفریح کردن عیش توست یعنی عین زندگی ات
صورت اول: دیگرانند که می آیند و می روند .تو فقط می آیی اما می مانی .همیشه هستی .شبها به روز می رسند و روزها به شب تو می خوری می آشامی .تولید می کنی مصرف می کنی .خوابیدن سیاست ورزیدن عاشق شدن تفریح کردن عیش توست یعنی عین زندگی ات
آیینه هرروز از کاهش تو خبر می دهد اما در نظرت تو همیشه هستی آنها پیر می شوند و بیمار آنها می میرند.دیگرانند که تشییع و تدفین می شوند آنها هستند که دیگر دیده نمی شوند لمس نمی شوند و همیشه به خاموشی می روند
اما فقط تویی که می مانی تا ابد .صدای توست که جاوید است .حرکت همیشه در دست ها و پاهای تو جاری است ضربان قلب تو همیشه می کوبد خون تو همیشه سرخ است و به صورت می دود .خند ه ات همواره پر صداست و نفست همیشه گرم چشمهایت تا ابد
اما فقط تویی که می مانی تا ابد .صدای توست که جاوید است .حرکت همیشه در دست ها و پاهای تو جاری است ضربان قلب تو همیشه می کوبد خون تو همیشه سرخ است و به صورت می دود .خند ه ات همواره پر صداست و نفست همیشه گرم چشمهایت تا ابد
تصویر ها را به درون می برد و اندیشه ات همیشه می کاود .تو همیشه هستی و دیگران رفتنی اند
تحویل سال ابدی است تو همیشه بهار را می بینی که جوانه می زند و تابستان را که میوه می دهد و پاییز را که می بارد و زمستان را که یخ می زند و این دور می رود و می آید و تو ثابتی .تو محوری .تو می مانی تو ایستاده ای اما همه چیز می رود .تو کهنه ای و همه چیز تازه می شود
اما یکباره در لحظه ای که در هیچ 60 دقیقه ای نمی گنجد و تو نمی فهمی که رنگ شب دارد یا روز .لحظه ای که خبر نداده است دعوت نشده می رسد آن لحظه از تو عبور می کند و تو همه سایه می شوی و ان لحظه همه سنگینی تو را می گیرد همه حجمت را .تو لغزنده می شوی .امواج صوتی ات را می گیرد و تو یک تکه سکوت می شوی .و همه رنگت را می گیرد و تو بیرنگ می شوی و همه اینها در یک لحظه اتفاق می افتد و تو دیگر دیده نمی شوی .شنیده نمی شوی .تو یکباره می فهمی که بودن تنها ماندن نیست .آن که بودی تنها پرده ای از آنچه تو دریافت می کردی
و این بار تویی که فروردین می شوی جوانه می زنی جاری می شوی .شکوفه می کنی .تویی که میوه می دهی سبز می شوی و همان وقت از برگ خالی و زرد می شوی سرخ می شوی و تویی که همان آن برهنه می شوی یخ می زنی .تویی که می روی
و اینها همه یک لحظه است که سردی جسمت را به خاک می دهند
صورت دوم :بیمار می شوی .خیال می کنی مثل همیشه روزی یا چند روزی در بستر زندانی می شوی .با دارویی تلخ و غذایی بی طعم که ریاضتی است برای چشیدن دوباره لذت
اما این چند روز به چند ماه و چند سال می کشد .دردی آمده که غریبه است .نه تو می شناسیش و نه طبیبانت . دارویی ندارد .جان تو را ذره ذره می برد .حرکت در تو گام به گام کند می شود .قلبت آرام آرام می ایستد و تو می فهمی که کاهش پیدا می کنی نیستی می آید .جای هستی را می گیرد .و تو هر صبح می بینی که کمتر می شوی .کمتر می روی . .خوابهایت بیشتر از بیداری طول می کشد .حجم تو از تو فراتر می رود .انبساط پیدا می کنی و گوشه هایت کشیده می شود .متقارن یا نامتقارن .
وزن تو آرام آرام کم می شود بنابراین کمتر به زمین می چسبی فاصله ات از آن بیشتر می شود .باد که می آید مانند پر از زمین بلند می شوی و آرام بر می گردی
نور برای تو کم کم ثبات پیدا می کند .پرده های آن طیف نمی گیرد .از تضاد به تشابه می رسد .به ترکیبی واحد .برای تو همیشه هوا گرگ ومیش می شود . نه خورشید بالا می آید و نه پایین می رود .نه آسمان سیاه است و نه نور چشم را کور می کند
صداها بتدریج گنگ می شوند .یکپارچه می شوند زیر وبم را از دست می دهند .نه گوش خراشند نه دلنواز .تنها لب ها تکان می خورند فقط پرهیب اشیا دیده می شوند .کم کم سایه ها قدرت می گیرند .از اجسام جدا می شوند بلند می شوند نزدیک می آیند
آن لحظه می رسد و لحظه ای که آن را دید ه ای .تنها تفاوت آن که رسیده با آن که بوده درجه ای از نبودن است .لحظه افتادن برگی که چندی است خشکیده
صورت سوم : تو انتخاب می کنی . دستهایت را به آینده می بری .آن لحظه را پیش می کشی تقویم را ورق می زنی .چند 365 روز ؟نمی دانم چه فصلی از سال ؟خبر ندارم .شاید آنگاه که گل های محمدی را چیده اند و در دیگه ها ریخته اند تا گلاب بگیرند .یا وقتی گوجه سبز های ترش در چرخ دستی ها می روند و آب در دهانت می ریزند
یا آن روز که سیب گلاب قدم به بازار می گذارد .یا وقتی ماهی صید می شود بچه مدرسه ای ها با سرو صدا می رسند یا وقتی هیزم ها در اتش گر می گیرند .فرقی نمی کند آن لحظه ای است که فکر می کنی زیاد بوده ای .فرقی نمی کند جوان باشی یا میانسال یا پیر و کجای زمین خانه ات .مهم این است که بیشتر ماند ه ای .همه تازه ها را یا می شناسی یا آنها را داری یا نمی توانی و نمی خواهی داشته باشی .
هیچ چیز به فرمان تو نیست کسی تو را نمی خواند نامت را نمی داند غریبی .وقتی می خواهند صدایت کنند می گویند آی خانم آی آقا . یعنی که مرده ای هرچند ایستاد ه ای هر چند نشسته ای .می روی می آیی اما در گوری .چون دیده نمی شوی چون تنهایی .هیچی
به خاطر نمی آیی .سایه ای محوی
پس تو به جلو پرتاب می شوی خودت آن لحظه را می یابی .ان لحظه عبور می کند از میان کلاف دار تو یا از میان مولکول های قرصهای آرام بخشی که یک جا سر کشیده ای .یا از تلخی یک زهر .یا ارتفاعی که از آن فرو افتاد ه ای .فرق تو این است که دوباره دفن می شوی
تحویل سال ابدی است تو همیشه بهار را می بینی که جوانه می زند و تابستان را که میوه می دهد و پاییز را که می بارد و زمستان را که یخ می زند و این دور می رود و می آید و تو ثابتی .تو محوری .تو می مانی تو ایستاده ای اما همه چیز می رود .تو کهنه ای و همه چیز تازه می شود
اما یکباره در لحظه ای که در هیچ 60 دقیقه ای نمی گنجد و تو نمی فهمی که رنگ شب دارد یا روز .لحظه ای که خبر نداده است دعوت نشده می رسد آن لحظه از تو عبور می کند و تو همه سایه می شوی و ان لحظه همه سنگینی تو را می گیرد همه حجمت را .تو لغزنده می شوی .امواج صوتی ات را می گیرد و تو یک تکه سکوت می شوی .و همه رنگت را می گیرد و تو بیرنگ می شوی و همه اینها در یک لحظه اتفاق می افتد و تو دیگر دیده نمی شوی .شنیده نمی شوی .تو یکباره می فهمی که بودن تنها ماندن نیست .آن که بودی تنها پرده ای از آنچه تو دریافت می کردی
و این بار تویی که فروردین می شوی جوانه می زنی جاری می شوی .شکوفه می کنی .تویی که میوه می دهی سبز می شوی و همان وقت از برگ خالی و زرد می شوی سرخ می شوی و تویی که همان آن برهنه می شوی یخ می زنی .تویی که می روی
و اینها همه یک لحظه است که سردی جسمت را به خاک می دهند
صورت دوم :بیمار می شوی .خیال می کنی مثل همیشه روزی یا چند روزی در بستر زندانی می شوی .با دارویی تلخ و غذایی بی طعم که ریاضتی است برای چشیدن دوباره لذت
اما این چند روز به چند ماه و چند سال می کشد .دردی آمده که غریبه است .نه تو می شناسیش و نه طبیبانت . دارویی ندارد .جان تو را ذره ذره می برد .حرکت در تو گام به گام کند می شود .قلبت آرام آرام می ایستد و تو می فهمی که کاهش پیدا می کنی نیستی می آید .جای هستی را می گیرد .و تو هر صبح می بینی که کمتر می شوی .کمتر می روی . .خوابهایت بیشتر از بیداری طول می کشد .حجم تو از تو فراتر می رود .انبساط پیدا می کنی و گوشه هایت کشیده می شود .متقارن یا نامتقارن .
وزن تو آرام آرام کم می شود بنابراین کمتر به زمین می چسبی فاصله ات از آن بیشتر می شود .باد که می آید مانند پر از زمین بلند می شوی و آرام بر می گردی
نور برای تو کم کم ثبات پیدا می کند .پرده های آن طیف نمی گیرد .از تضاد به تشابه می رسد .به ترکیبی واحد .برای تو همیشه هوا گرگ ومیش می شود . نه خورشید بالا می آید و نه پایین می رود .نه آسمان سیاه است و نه نور چشم را کور می کند
صداها بتدریج گنگ می شوند .یکپارچه می شوند زیر وبم را از دست می دهند .نه گوش خراشند نه دلنواز .تنها لب ها تکان می خورند فقط پرهیب اشیا دیده می شوند .کم کم سایه ها قدرت می گیرند .از اجسام جدا می شوند بلند می شوند نزدیک می آیند
آن لحظه می رسد و لحظه ای که آن را دید ه ای .تنها تفاوت آن که رسیده با آن که بوده درجه ای از نبودن است .لحظه افتادن برگی که چندی است خشکیده
صورت سوم : تو انتخاب می کنی . دستهایت را به آینده می بری .آن لحظه را پیش می کشی تقویم را ورق می زنی .چند 365 روز ؟نمی دانم چه فصلی از سال ؟خبر ندارم .شاید آنگاه که گل های محمدی را چیده اند و در دیگه ها ریخته اند تا گلاب بگیرند .یا وقتی گوجه سبز های ترش در چرخ دستی ها می روند و آب در دهانت می ریزند
یا آن روز که سیب گلاب قدم به بازار می گذارد .یا وقتی ماهی صید می شود بچه مدرسه ای ها با سرو صدا می رسند یا وقتی هیزم ها در اتش گر می گیرند .فرقی نمی کند آن لحظه ای است که فکر می کنی زیاد بوده ای .فرقی نمی کند جوان باشی یا میانسال یا پیر و کجای زمین خانه ات .مهم این است که بیشتر ماند ه ای .همه تازه ها را یا می شناسی یا آنها را داری یا نمی توانی و نمی خواهی داشته باشی .
هیچ چیز به فرمان تو نیست کسی تو را نمی خواند نامت را نمی داند غریبی .وقتی می خواهند صدایت کنند می گویند آی خانم آی آقا . یعنی که مرده ای هرچند ایستاد ه ای هر چند نشسته ای .می روی می آیی اما در گوری .چون دیده نمی شوی چون تنهایی .هیچی
به خاطر نمی آیی .سایه ای محوی
پس تو به جلو پرتاب می شوی خودت آن لحظه را می یابی .ان لحظه عبور می کند از میان کلاف دار تو یا از میان مولکول های قرصهای آرام بخشی که یک جا سر کشیده ای .یا از تلخی یک زهر .یا ارتفاعی که از آن فرو افتاد ه ای .فرق تو این است که دوباره دفن می شوی

<< Home