Monday, January 16, 2006
Monday, September 26, 2005
بت های چینی و چوبی من
اصل ان غایب است
ندیدنی است
بدلش را تراشیده ام
تا درخانه و خیابان
در چشمم نشیند
اصل آن دور است
می خواهم نزدیکش ببینم
بالاست
می خواهم پایینش ببینم
پیچیده است ساده اش می کنم
از دست می رود
حاضرش می خواهم
راز است
رمزش می گشایم
برای همین با هر ماده ای که می بینم ،می سازمش
از جنس بشر مثل پدر ،مادر ، همسر ،فرزند ،رییس ،پادشاه ،امام ، و معشوق
از جنس خانه ،ماشین و تکنولوژی
از جنس قدرت ،سیاست ،مبارزه
از جنس پول
از جنس دانش
یا از جنس خودش یعنی خدا
این گونه همیشه همراه من است در یاد من است
همیشه نزدیک است ،دیدنی است ،پایین است
من یک بتکده ام
بتکده ای متحرک ،رونده
ندیدنی است
بدلش را تراشیده ام
تا درخانه و خیابان
در چشمم نشیند
اصل آن دور است
می خواهم نزدیکش ببینم
بالاست
می خواهم پایینش ببینم
پیچیده است ساده اش می کنم
از دست می رود
حاضرش می خواهم
راز است
رمزش می گشایم
برای همین با هر ماده ای که می بینم ،می سازمش
از جنس بشر مثل پدر ،مادر ، همسر ،فرزند ،رییس ،پادشاه ،امام ، و معشوق
از جنس خانه ،ماشین و تکنولوژی
از جنس قدرت ،سیاست ،مبارزه
از جنس پول
از جنس دانش
یا از جنس خودش یعنی خدا
این گونه همیشه همراه من است در یاد من است
همیشه نزدیک است ،دیدنی است ،پایین است
من یک بتکده ام
بتکده ای متحرک ،رونده
Sunday, September 25, 2005
خدای نزدیک
دمدمه های رمضان که می آید
خداوندگار
به عزم دستگیری
راه دهکده پایین دست را
پیش می گیرد
.......
خدا پایین می آید
کنار سفره می نشیند
در میان بنده ها منتشر می شود
به یکی یکی آنها نگاه می کند
حرف می زند نجوا می کند
کنارشان راه می رود
مهربان تر می شود و دل نازک تر
همه جا هست
ابری گسترده بر شهر
به صف نانوایی ها و حلیم پزی ها نگاه می کند
صدای موذن زاده را می شنود
سفره های افطار را می پاید
همینطور سجده ها و رکوع ها را
و چشم های ورم کرده از بیخوابی
بدن های نازک
سبک
سفره های خالی ،سفره های پر
شهر به هم ریخته
استیلای یک ماهه بی نظمی
بی اعتنایی ها ،غرور ها
خنکای غروب، سرخوشی
او همین نزدیکی است
اگر برگی تکان خورد
برگردید دنبال رد پای او بگردید
خداوندگار
به عزم دستگیری
راه دهکده پایین دست را
پیش می گیرد
.......
خدا پایین می آید
کنار سفره می نشیند
در میان بنده ها منتشر می شود
به یکی یکی آنها نگاه می کند
حرف می زند نجوا می کند
کنارشان راه می رود
مهربان تر می شود و دل نازک تر
همه جا هست
ابری گسترده بر شهر
به صف نانوایی ها و حلیم پزی ها نگاه می کند
صدای موذن زاده را می شنود
سفره های افطار را می پاید
همینطور سجده ها و رکوع ها را
و چشم های ورم کرده از بیخوابی
بدن های نازک
سبک
سفره های خالی ،سفره های پر
شهر به هم ریخته
استیلای یک ماهه بی نظمی
بی اعتنایی ها ،غرور ها
خنکای غروب، سرخوشی
او همین نزدیکی است
اگر برگی تکان خورد
برگردید دنبال رد پای او بگردید
سرگیجه
من خواننده کتابم یا نویسنده آن ؟
اگر من آن را می نویسم
چرا آنگونه نوشته نمی شود که من می خواهم ؟
و اگر خواننده آنم چرا می توانم داستان را تغییر دهم ؟
این چه کتابی است که هم من آن را می نویسم هم تو؟
و گاه دیگری ؟
من می نویسم ،خود پاک می کنم
من می نویسم خود می خوانم
تو می نویسی من می خوانم
تو می نویسی من پاک می کنم
نه تو می نویسی نه من
متن خود نوشته می شود
و رمانی که تمام نمی شود ،جاری است
مثل یک رودخانه
اگر من آن را می نویسم
چرا آنگونه نوشته نمی شود که من می خواهم ؟
و اگر خواننده آنم چرا می توانم داستان را تغییر دهم ؟
این چه کتابی است که هم من آن را می نویسم هم تو؟
و گاه دیگری ؟
من می نویسم ،خود پاک می کنم
من می نویسم خود می خوانم
تو می نویسی من می خوانم
تو می نویسی من پاک می کنم
نه تو می نویسی نه من
متن خود نوشته می شود
و رمانی که تمام نمی شود ،جاری است
مثل یک رودخانه
Friday, September 23, 2005
خدای قدیم خدای جدید
خدای من
تو بودی . یقینا بودی . واقعیت محض بودی
من اما خیال بودم
می دانستم تو را باید جستجو کنم
بیابم ، بشناسم ، تو را عاشق شوم ، بپرستم
در تو ذوب شوم ، و هیچ از من نماند
بعد از این برزخ چه تفاوتی کرده ای ؟
تو هستی . هنوز یقینا هستی . هنوز آخرین راه حلی
اما من نیز هستم
اگر تو واقعیت محضی من هم بخشی از آنم
هنوز سرگردانم . پایم در هیچ گلی فرو نمی رود
هنوز می خواهم از همه بندگی ها ببرم
اما تو آن نیستی که بودی
این نسبت نیز آن نیست که بود
خود را نمی سپارم غرق نمی کنم
می ترسم به جای تو خیالم را بندگی کنم
آن همه خیال سابق و آن همه خاطره از خیالهای باطل در مورد تو
نمی گذارد راحت تو را پیدا کنم
مثل اثر گرانی هستی که زیر خاک پنهان است
نباید برای رونمایی آن از بولدوزر استفاده کرد
نشانه های محکمی که برایم ترس ، شعف و امید ولطافت می آورد
به نشانه های تردید تبدیل شده اند
دوزخ و بهشت را گم کرده ام
می دانستم باید چه کنم و چه نکنم تا تو را به دست بیاورم و از دست ندهم
اما حالا نمی دانم
مار گزیده ام
گم شده ای
شاید می خواهم که خود بسازمت
ولی هنوز تنها راه حل و آخرین آنی
Tuesday, September 20, 2005
صورت تازه کن
نه می توانم تصویر پیشین تو را زنده کنم
نه برایم چهره تازه ای در بدنت جای گرفته است
بی صورتی
ولی هستی
وقتی هیچکس نیست
بزرگ هستی
وقتی همه برایم کوچکند
می باری وقتی به خاطر خشکسالی تنم ترک خورده است
دریچه ای هستی
به سلول انفرادی روحم
با انگشتانت گره بسته دستهایم را باز می کنی
گره پاهایم را
گره چشمهایم را
گره های دیدنم ، شنیدنم و گفتنم را
هزاران ساله ای
تنها بی صورتی
وقتی تیرگی نمی گذارد حتی دستهایم را بینم
تو چگونه در رگهای من جاری می شوی ؟
چگونه با نفس هایم فرو می روی ؟
چگونه در چشمهای من می نشینی ؟
چرا تکیه گاهم می شوی ؟
می گویند گم شده ای
اما چرا تو پیدایم می کنی ؟
هستی
اما بی صورتی
صورت تازه کن
و به اسمی نو خود را بخوان
غروب نیمه شعبان
به یاد آنکه نمی توانم به نامهای رایج بخوانمش
نه برایم چهره تازه ای در بدنت جای گرفته است
بی صورتی
ولی هستی
وقتی هیچکس نیست
بزرگ هستی
وقتی همه برایم کوچکند
می باری وقتی به خاطر خشکسالی تنم ترک خورده است
دریچه ای هستی
به سلول انفرادی روحم
با انگشتانت گره بسته دستهایم را باز می کنی
گره پاهایم را
گره چشمهایم را
گره های دیدنم ، شنیدنم و گفتنم را
هزاران ساله ای
تنها بی صورتی
وقتی تیرگی نمی گذارد حتی دستهایم را بینم
تو چگونه در رگهای من جاری می شوی ؟
چگونه با نفس هایم فرو می روی ؟
چگونه در چشمهای من می نشینی ؟
چرا تکیه گاهم می شوی ؟
می گویند گم شده ای
اما چرا تو پیدایم می کنی ؟
هستی
اما بی صورتی
صورت تازه کن
و به اسمی نو خود را بخوان
غروب نیمه شعبان
به یاد آنکه نمی توانم به نامهای رایج بخوانمش
Monday, September 12, 2005
نماز ناقص
نیمی را می ایستم
نیمی را می نشینم
پای می شکند
نای ایستادن نیست
همان نیم نشسته را
به سجده می روم
و همان به سجده خوانده شده را
به حرکت چشمهایم می سپارم
و همان باز و بسته شدن پلک ها را تنها به ذکر
و همان ذکر را به وحشت سکوت می گذرانم
سکوت نیز می رود
من می مانم
که نه صدایی است و نه بی صدایی
خود نیز نمی مانم
نیستم
نیمی را می نشینم
پای می شکند
نای ایستادن نیست
همان نیم نشسته را
به سجده می روم
و همان به سجده خوانده شده را
به حرکت چشمهایم می سپارم
و همان باز و بسته شدن پلک ها را تنها به ذکر
و همان ذکر را به وحشت سکوت می گذرانم
سکوت نیز می رود
من می مانم
که نه صدایی است و نه بی صدایی
خود نیز نمی مانم
نیستم
Thursday, September 08, 2005
دیده نشدگی
مثل روح سیالی ، شناوری ، می لغزی
ساکتی هیچ نمی گویی ، لمس نمی شوی
از همه چیز عبور می کنی ، همه از تو عبور می کنند
جرم نداری ، حجم اشغال نمی کنی
مثل حبابی اما ترک بر نمی داری
وزن نداری اما هستی ، زیاد هستی
لطیفی ، شیرینی ، تنها دیده نمی شوی
دهانت دوخته شده اما قطعه قطعه بدنت به کلمه های
نستعلیق است
همه حاضرند ، تو غایبی
هیچکس تو را نمی بیند اما تو همه را می بینی
هیچکس تو را نمی شناسد ، غریبی ، اما تو همه را می شناسی
همه بر سر خانه خویش اند ، تو آواره ای
همه آرام اند ، تو به برق می مانی
این همه لذت نبودن را ، دیده نشدن را با کدام بودن و دیده شدن عوض می کنی ؟
این همه حس شیرین آوارگی را با کدام سقف لرزان معامله می کنی ؟
این همه تنهایی خوف انگیز را به کدام تن ها می سپاری ؟
به تاریکی می خندم
همه جا هستم
هیچ جا نیستم
من سایه بی بدنم
نسیم بی شکل
آب بی ظرف
می چرخم ، می رقصم ، می پرم
اما دیده نمی شوم
نیستم ،نیستی را می پرستم
پرده را عاشقم
راز می مانم
ساکتی هیچ نمی گویی ، لمس نمی شوی
از همه چیز عبور می کنی ، همه از تو عبور می کنند
جرم نداری ، حجم اشغال نمی کنی
مثل حبابی اما ترک بر نمی داری
وزن نداری اما هستی ، زیاد هستی
لطیفی ، شیرینی ، تنها دیده نمی شوی
دهانت دوخته شده اما قطعه قطعه بدنت به کلمه های
نستعلیق است
همه حاضرند ، تو غایبی
هیچکس تو را نمی بیند اما تو همه را می بینی
هیچکس تو را نمی شناسد ، غریبی ، اما تو همه را می شناسی
همه بر سر خانه خویش اند ، تو آواره ای
همه آرام اند ، تو به برق می مانی
این همه لذت نبودن را ، دیده نشدن را با کدام بودن و دیده شدن عوض می کنی ؟
این همه حس شیرین آوارگی را با کدام سقف لرزان معامله می کنی ؟
این همه تنهایی خوف انگیز را به کدام تن ها می سپاری ؟
به تاریکی می خندم
همه جا هستم
هیچ جا نیستم
من سایه بی بدنم
نسیم بی شکل
آب بی ظرف
می چرخم ، می رقصم ، می پرم
اما دیده نمی شوم
نیستم ،نیستی را می پرستم
پرده را عاشقم
راز می مانم
امکان محال
و ندا آمد که سه روز لباس صیام به زبان پوش
آن گاه محال ممکن خواهد شد
و من نمی دانستم آن محال چیست و ممکن چه خواهد بود
پرسیدم روزه زبان روح چیست ؟
گفت دل را از صدای غیرخاموش کن
شنیده بودم اموات را شب آدینه اجازه عبور دهند
به زمین می روند و بر سر خانه خود می نشینند
نظاره می کنند آنها را که از جان عزیزترند
بی آنکه دیده شوند
مرا امروز
پس از افطار
اجازت دادند تا از برزخ وجود بر سرخانه اهل خود نشینم
و بی آنکه دیده شوم
امری محال را ممکن ببینم
آن گاه محال ممکن خواهد شد
و من نمی دانستم آن محال چیست و ممکن چه خواهد بود
پرسیدم روزه زبان روح چیست ؟
گفت دل را از صدای غیرخاموش کن
شنیده بودم اموات را شب آدینه اجازه عبور دهند
به زمین می روند و بر سر خانه خود می نشینند
نظاره می کنند آنها را که از جان عزیزترند
بی آنکه دیده شوند
مرا امروز
پس از افطار
اجازت دادند تا از برزخ وجود بر سرخانه اهل خود نشینم
و بی آنکه دیده شوم
امری محال را ممکن ببینم
